حماسۀ حضور!

از اونجا که شرکت در انتخابات وظیفۀ شرعی، ملی، اخلاقی و … ماست و تجربه اخیر هم به وضوح این رو ثابت کرده، به اینجا برین و برای انتخاب 50 خواننده ی برتر تاریخ به استاد آواز ایران، شجریان رای بدین. لازم نیست نگران باشید، همشون تایید صلاحیت شده ن و صالحن و اینها کلاً.

نکته: مجبورید 5 نفر رو انتخاب کنید. ولی برای اینکه استاد رای بیاره بهتره 4 گزینۀ دیگه، خواننده های معروفی نباشن.

نکته دوم: اون پایین نوشته Sort by name، با انتخاب اون و رفتن به بخش S راحتت تر می تونین گزینۀ شجریان رو پیدا کنین.

نکته سوم: حواستون باشه رایتونو کجا می ندازین فردا باز نپرسید رأی من کجاست!

نکته چهارم: شنبه امتحان میان ترم جنین دارم و در حال حاضر از این درس در حد کاهوی دریایی می دونم.

نکته پنجم: بازگشت نوستالژیک! پزشک 78 رو تبریک و تهنیت عرض نموده و اینها :) و از کلیه دوستانی که در پست قبلی اظهار لطف داشتند بسی سپاسگزارم!

ارسال شده در 1. 2 نظرات »

مزخزف ترین پست تاریخ وبلاگ نویسی!

سلام
این مدتی که نبودم adsl ام تموم شده بود و dial up هم که یکی از عوامل بالا رفتن فشار خونه واسه من، از بس حرص می خورم!
خلاصه اینکه اینترنت که تعطیل بود هیچ، کلی هم سرم شلوغه و مسافرت و درس و زندگی و اینها:دی
الان گوگل ریدرم عدد ترسناک 189 رو نشون می ده.
راستی فردا جشن یه سالگیمونه توی دانشگاه! ما هم همین جوری الکی خوشحالیم واسه خودمون جشن می گیریم. شما هم دعوتین ها! منتها پیدا کردن آدرسش با خودتونD:
نتیجه خیلی خیلی مهم: هوس اشتراک ADSL با ماهان نت رو از سرتون بیرون کنین!

ارسال شده در 1. 5 نظرات »

چهار ساعت

یه نگاهی به پنجره اتاقم که پرده ش همیشه کشیده س انداختم. این کاریه که بلافاصله بعد از بیدار شدن انجام میدم. از روی نوری که توی اتاق میومد حدس زدم طرفای 10 و اینا باشه. بعد از کلی درگیری با پتو و بالش آخرش موفق شدم از جام پاشم و روز نو رو عملا آغاز کنم. نگاهی به ساعت دیواری کردم-این هم اولین کاریه که بعد از ورود به هال انجام میدم- با کمال افتخار اعلام می کنم که ساعت 5 بعد از ظهر بود. واقعا نمی دونم چطور تونستم از 2 صبح تا 5 بعد از ظهر بخوابم. بی بی سی چیزی برای گفتن نداشت. من هم مشغول کمک به مادر گرامی در تهیه غذای برگزیده خدا یعنی پیتزا شدم. ساعت 7 بود فکر کنم که آخرین خبر بی بی سی رو دیدم و بعدش هم مهمانان گرامی اومدن و دیگه تلویزیون و کامپیوتر تعطیل بود تا ساعت 11:15  که یهو یه هولی افتاد تو دلم که این چهار ساعته که اخبار رو نداشتم یه اتفاق بدی افتاده. از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون که به دلم افتاده بود(اسمایلی این پیرزنای خرافاتی)  کروبی رو گرفتن و یه چیزایی در این حد! با حس بدی که داشتم کامپیوتر رو روشن کردم و بالاترین رو آوردم. موضوعات داغ: دستگیری الویری- پلمپ دفتر کروبی- پلمپ دفتر حمایت از حقوق زندانیان-دستگیری بهشتی

اینا رو با صدای بلند که بقیه هم بشنون خوندم و بعدش یه حس بهت زدگی بدی بهم دست داد. یه لحظه پیش خودم فکر کردم زندگی توی مملکتی که در اون ظرف چهارساعت چهارتا اتفاق مهم میفته تجربه منحصر به فردیه.

کنار هم گذاشتن این اتفاقات فقط میتونه یه نتیجه بده. حس وحشتناکیه که مثل خوره به جونت میفته وقتی می بینی “همه” منتظرن یه اتفاق بیفته؛ یه اتفاق بد.

شاید دعای تو

سوء تفاهم هلویی

من یه چندتا سوال فنی برام پیش اومده دوستان اگه اطلاعاتی دارن کمک کنن :)

اگه این سه تا وزیر زن رای بیارن چی میشه اون وقت؟!

اگه زنی بچه شو ببره بیمارستان بچه ش به جراحی احتیاج داشته باشه نمی تونه امضا کنه بگه من رضایت دارم بچه مو عمل کنین. حالا یه زن می خواد بیاد مسولیت کل جامعه جراحی که هیچ…کل جامعه پزشکی و پرستاری و … رو برعهده بگیره؟!

بعدش هم اومدیم این بانوان گرامی فردا خواستن برن یه نشست بین المللی تو کومور مثلا، اگه شوهرشون دلش نخواد اجازه نده از کشور خارج شن چی کار می کنن؟!

Peach.sketch

پ.ن. : اون موقع که داشت وزیراشو یکی یکی معرفی می کرد رسید به وزیر پیشنهادی بهداشت. بعد گفت من به لنکرانی علاقه شخصی دارم و … . من فکر کردم داره میگه به این زنه علاقه شخصی داره : ))  شروع کردم به خندیدن و مسخره بازی، بقیه حرفاشو نفهمیدم…اون وسطا یه “هلو”  و “آدم دلش می خواد بخوره این جوون مؤمنو” شنیدم. همچنان فکر می کردم داره راجع به همین وزیر زنه میگه… دیگه این که من چه قدر دهنم چسبید بود کف زمین تا وقتی بعدن از سایتها فمهمیدم اینا رو راجع به لنکرانی گفته و چه فکرایی کردم رو به ذهن خلاق خودتون می سپارم ;)

بی ربط: بستنی سرخ شده تا حالا ندیدید؟ خب اینجا ببینید!

کمک!

مدتیه در مورد وبلاگ و وبلاگ نویسی دچار شک و تردید شدم. احساس می کنم این روندی که دارم بهش ادامه میدم کاملا بی فایده است. تقریبا سال پیش بود که وبلاگ نویسی رو با بلاگفا شروع کردم و بابت انتخابم شرمنده ام. این شد که به وردپرس کوچیدم و از این انتخاب هم آنچه ما را نصیب شد شرمندگی بود! بعدا فهمیدم وردپرس برای دات کامی ها خوبه و به وبلاگ های رایگان همه جور امکاناتی رو ارائه نمی ده (سوء تفاهم نشه! شرف داره به بلاگفای دیکتاتور!).

آماری که وردپرس بهم نشودن میده، نا امیدم می کنه. 40 بازدیدکننده در روز(که به طور متوسط 10 تاشون به خاطر یو95 میان!).تازه میگه اگه چندین روز آپ نکنی تعداد بازدیدکننده های روزانه بیشتر میشه! این واقعا مسخره نیست؟؟

My-Blogعکس از وبلاگ اولدفشن

نوشتن برای من یه نیازه که شاید با اسم واقعی خودم نتونم برآورده ش کنم. برای همین درباره هرچیزی که درموردش فکر می کنم می نویسم: از خاطرات روزانه تا اتفاقات این روزها و … . شاید برای همینه که خوانندگان ثابتی ندارم و بیشتر کسانی که برام نظر می ذارن، کسانی هستن که من هم براشون کامنت گذاشتم. یه جور دید و بازدید که اصلا دوستش ندارم. همین جا رسما اعلام می کنم اگه کامنت نذارین در کامنت گذاشتن من هیچ تغییری ایجاد نخواهد شد.(ببینم قضیه جدیه بیانیه هم میدم!) دوست ندارم کسی از سر اجبار این کار رو بکنه!(اسمایلی یه بلاگر با فهم و کمالات!) از طرف دیگه دوست دارم با اسم واقعی خودم هم بنویسم. این جوری کسایی که در دنیای آفلاین منو می شناسن می تونن حرفای منو بخونن.

وقتی شروع کردم به وبلاگ نویسی اتفاقاتی که توی دانشگاه می افتاد رو با زبان طنز می نوشتم. هر مطلبم گاهی تا 30 تا نظردهنده داشت که هیچ وقت به وبلاگشون سر نزده بودم حتی. ولی الآن که برمی گردم و نگاه می کنم می بینم اون نوشته ها چیزی بیش از یه مشت چرندیات بی مزه و مزخرفات و بیــپ ..بیـــپ… نبود!

حالا نمی دونم بزنم این وبلاگ رو ناک اوت کنم و یه وبلاگ جدید با اسم واقعی خودم راه بندازم که مطالبش کمتر پراکنده باشه یا همزمان هر دو رو داشته باشم؟ یا به بلاگر مهاجرت کنم (دو کوچ وبلاگی ظرف کمتر از دو ماه)؟ هویت واقعی مو رو کنم؟ (اون وقت تو حاضری به جای من بری اوین؟!) البته من هیچ وقت علیه کسی حرف نزدم. فقط درانتخابات طرف یکی از کاندیداها رو گرفتم. (به جان خودم غیر از این هیچ غلط سیاسی دیگه ای نکردم!) ولی خب آدم دور و برش رو می بینه که کیفرخواست علیه گوگل و توییتر و فیس بوک صادر می کنن با خودش می گه از کجا معلوم فردا به صرف وبلاگ داشتن مجرم شناخته نشی؟ والا!

از این وضعیت کج دار و مریز خسته شدم! (گفتنی است تا پارسال فکر می کردم کج دار و مریضه!!!)

حالا برای اولین و آخرین بار در عمر وبلاگیم ازتون خواهش می کنم کامنت بذارین، راهنماییم کنین و خانواده ای! را از نگرانی برهانید!

یک آدم بیچاره ای می شناسم که…

یک آدم بیچاره ای می شناسم که 6 روز دیگر امتحان هایش شروع می شود و تا 23 شهریور ادامه دارد.

یک آدم بیچاره ای می شناسم که در این گرمای تابستان باید با اتوبوس تا میدان انقلاب برود.

یک آدم بیچاره ای می شناسم که امتحانهایش قرار بوده تیر ماه تمام شود.

یک آدم بیچاره ای می شناسم که تیر ماه برای تک تک امتحانهایش مجبور بوده بخواند، و صبح که می رفته دانشگاه، می دیده امتحان کنسل شده است.

یک آدم بیچاره ای می شناسم که الآن هیچ چیز یادش نمی آید و باید درس هایش را از نو بخواند.

یک آدم بیچاره ای می شناسم که… اسمش مدیکوس است.

پیش فرض: مدیکوس آدم است.

قدم نو رسیده مبارک!

بدین وسیله به اطلاع دوستان و آشنایان می رساند فوتوبلاگ اینجانب در این آدرس افتتاح شد. کلیک رنجه بفرمایید.

بفرمایید دهنتون رو شیرین کنید!

nikond700cake1

بعداً نوشت: مدیریت سایت تامبلر شخصا به من ایمیل زد و گفت از Drago به خاطر معرفی من به این سیستم تشکر کنم! D:

ارسال شده در دسته بندی نشده. برچسب‌ها: . 4 نظرات »

اولتراسرف و گوگل

از اونجا که هر روز چند نفر با جست و جوی کلمه “اولتراسرف” از طریق گوگل وارد وبلاگ من می شن و دست خالی بر می گردن، آخرین نسخه اولتراسرف رو آپلود کردم تا این بنده های خدا زودتر از دست فیلطرینگ! نجات پیدا کنند. ولی از اونجا که آدم خیلی خوب و مهربونی هستم یه نرم افزار دیگه رو هم برای دانلود گذاشتم که اسمش JonDoFox ـه و آلمانیه. اولتراسرف با اینترنت اکسپلورر کار می کنه و این آلمانیه با فایر فاکس.

آخرین نسخه اولتراسرف (u95) رو از اینجا دانلود کنید. (اگه می خواین از اولتراسرف در فایرفاکس استفاده کنید افزونه FoxyProxy رو از اینجا دانلود کنید. من زیاد نمی پسندمش البته!)

JonDoFox رو از اینجا دانلود کنید.

پ.ن. وقتی “اولتراسرف” رو گوگل کردم دیدم وبلاگ من ششمین نتیجه جست و جوئه، اون هم به خاطر یکی از توییت هام. از اینجا بفهمین گوگل چقدر داغونه!!!

کیک کاکائویی

یه حس درونی بدی بهم میگه که در راستای پیشرفت و اعتلای صنعت بسته بندی در کشور هفته آینده چند روزنامه تعطیل خواهند شد که از آن جمله است روزنامه “اعتماد ملی” !

قبلا پست های وبلاگم طولانی تر بود.نمی دونم تقصیر توییتره که عادتم داده به کوتاه نویسی یا ترس. برای هر پستم کلی می نویسم و بعد پاکش می کنم. می تونم یه پست بلند درباره کیک کاکائویی بنویسم ولی خب بعدش حس خوبی ندارم. در هر دو حالت حالم از خودم به هم می خوره، چه از کیک کاکائویی بنویسم چه ننویسم.

ببینید: بادكنكهای سبزی كه سبزها جلوی ساختمون بی بی سی هوا كردن: اینجا و اینجا